تبليغاتX
فرياد عشق

فرياد عشق

چون سوخته عشقم در نار نخواهم شد

بار الها من نمي خواهم كه در بستر بميرم

ياريم كن تا به راهت در دل سنگر بميرم

 

دوست دارم در ميان آتش و خون و گلوله

دور از اين كاشانه و از مادر و خواهر بميرم

 

دوست دارم تا شوم قرباني راه خميني

همچنان پروانه در جانم فتد آذر بميرم

 

دوست دارم همچو باران بر تنم خمپاره بارد

پيكرم گردد بمانند گل پرپر بميرم

 

دوست دارم لاله گون گردد لباس پاسداري

آخر از خون تنم با جسم از خون تر بميرم

 

دوست دارم تشنه لب باشم با هنگام شهادت

جرعه اي نوشم ز دست ساقي كوثر بميرم

 

دوست دارم چهره مهدي زهرا(س) را ببينم

با تبسم بر رخ آن حجت اكبر بميرم

 

دوست دارم راه دين يابد ادامه

من به خون غلتان شوم هم چون علي اكبر بميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:23  توسط سوخته  | 

فیلم امام زمان

سلام

به همتون که دلم یه عالمه واستون تنگ شده بود همه شما که خیلی کمکم کردید.

راستی ایندفعه اومدم یه چیزیو بگم و برم برای شما که عاشق امام زمانید.

دوستای خوبم داداشیمو که یادتونه داره برای امام زمان فیلم می سازه اما همین اینایی که اینقدر دم ازش می زنند حاضر نشدند که حتی تو بودجه اش کمکش کنند.

حالا کسی هم که پیدا شده هزار تا شرط و شروط گذاشته

دعا کنید دعا کنید جور شه این فیلم مثل فیلمای دیگه نیست بهترین فیلم راجع به امام زمانه تازه اگه اونو ببینید متوجه می شید فیلم راجع به امام زمان یعنی چی

دعا کنید شما که دلتون پاکه همه مشکلات داداشم حل شه و این فیلم رو به زودی ببینیم.

متشکرم. خیلی دعا کنید واسه داداشیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:19  توسط سوخته  | 

ای تمام عشقم

تو ای عشق و تمام وجودم

تو بود و نبودم

فدای رخ تو همه عالم

بیا بنگر بر دل غمدیده که لیلی ندیده

ز غم چه کشیده به این عالم

یکدم بنگر حال زار مرا بی قرار مرا  

ای تمام امیدم تو صبح سپیدم ز نرگس چشمت

ببین چه کشیدم

یا اباصالح مددی

 

 

سلام

من نمی دونم چم شده اصلان دیگه دست خودم نیست، حال و روزه خوبی ندارم.

دیشب و شبای قبلش با گریه خوابیدم . با یاد آقام . فقط به خودم می گفتم خاک بر سرت. تو چه جور یار و بنده ای هستی.

تو خودت آقاتو ناراحت می کنی. این چه وضعشه.  شورشو در آوردی . خیلی بدبختی. گریه می کنم که آقام ناراحت نباشه . می گم همه درد و بلاهاش بخوره تو جونم از اون طرف خودم با رفتارام با حرکاتم . آقارو اذیت می کنم. و ناراحتش می کنم. حقمه که تو آتیش جهنم بسوزم. گرچه الانم دارم می سوزم. می سوزم و هیچ جوری خاموش نمی شم. الان نزدیک دو هفته است که ریختم به هم .

وای! اصلان نمی دونم چه جوری بهتون بگم چه حالی دارم . دیروز حتی می خواستم یه چاقو بردارم و بزنم به قلبم  اینجوری حداقل یکی از کسایی که آقا رو اذیت می کنه کم می شه. دیگه آقا غصه امو نمی خوره . 

دیگه نمی تونم بیا م و دیگه چیزی نمی نویسم. یه دنیا حرف دارم می خوام مثل قدیما شروع کنم به نوشتن . می خوام برای آقا بنویسم. می دونم که می خونه. می دونم حتی شاید این وبلاگمم ببینه . همینجا می گم . آقا جون منو ببخش. می دونی خیلی دوستت دارم. من خیلی خیلی خیلی خیلی بدم. بدتر از بد. آقایی دلم واست یه ذره شده. اینقدر بد شدم که دیگه بهم سرنمی زنی . آقا جون . الهی فدات بشم. بهم کمک کن. دوست ندارم اینطوری باشم و بمونه. می خوام خونه قلبم باشه جای تو همیشه . تا ابد.

آقایی منو ببخش. الهی فدات بشم . من خیلی بد کردم. دلم برات یه ذره شده . اگه یه نگاه بهم بندازی می بینی که دارم می سوزم. اشکامو می بینی که همینطوری می ریزه .  آقایی دلم بدجوری هوای جمکران کرده می خوام بیام چند روز بمونم. حتی اگه مامانم اینا اجازه ندند یواشکی میام هر جوری شده میام. آقا جون بدجوری دلم گرفته. دلم باز بدجوری هواتونو کرده . آقا آقا آقا . آقا جون دله من نذر توست . دعا کن وفا کند...........

دوستت دارم .نه دوستت دارم اما بیشتر از دوست داشتن دوستت دارم. آقا می دونی که دیونه و عاشقتم.

آقا من هنوز همونم . همون دختره زخم خورده و عاشق که می سوخت و می ساخت. آقا یادت نرفته که تنهام. آقا دیدی دوباره تنهام گذاشتی . نمی دونم آقا شایدم من تنهات گذاشتم.  من خیلی بدم. اشتباه از منه. اینو خب می دونم.  آقا می دونی دوباره به سرم زده که بند و بساطمو جمع کنم و بیام پیشت  هر جا که باشی. اما نمی دونم کجایی و کجا باید بیام. اما من آماده و منتظر تا  بیای دنبالم . آقایی آقا می دونم زیر قولت نمی زنی . من دلم به قولت خوشه . همه بهونه من واسه زندگی کردن تویی و بس.

 

آقا آقا آقا آقا آقا آقا آقا دوستت دارم

 آقایی جونم        آقا آقا آقا

قربون چشات     آقا آقا آقا

خال رو لبات      آقا آقا آقا

می میرم برات    آقا آقا آقا

 

نمی دونم دیگه چه جوری بگم هر چی می گم کمه و آتیش درونمو خاموش نمی کنه

دیگه نمی تونم چیزی بنویسم.

 

تو دلم یه دنیا حرفه

که می  خوام بگم براتون

قبل از این که من بگم آقایی

تو بگو به من کجایی؟

تا ببوسم خاک پاتون

 

تو بگو به من کجایی

تا ببوسم خاک پاتون

آقاجون دلم گرفته

مثل آسمون پاییز

می دونم مرغ دل من

دوباره کرده هواتون

آقاجون

با خودم یه نذری کردم

که اگه تو رو ببینم

با همون نگاه اول

جونمو بدم براتون

آقایی، آقایی، آقاییه من

چه خوبه خونه قلبم

بشه جای تو همیشه

حک کنی رو صفحه دل

نقش روی دلرباتون

آقا جونم

چی می شه یه بار شبونه

رد شی از کوچه قلبم

روی ماه تو ببینم

یا که بشنوم صداتون

آقایی آقاجونم

من رو هم یه نیمه شب

تو نماز شب دعا کن

تا صبا برام بیاره

صدا و سوزه دعاتون

بیا تا برات بمیرم

که به عشق تو اسیرم

الهی به جون بگیرم

همه درد و بلاتون

بیا تا دورت بگردم

حالا که اسیر دردم

بیا ای یوسف زهرا

ببوسم شال عزاتو

گفتی پر خون می شه چشمات

از غم داغ شقایق

الهی که من بمیرم

نبینم خون چشاتو

 

 

 

 

من این وبلاگو حذف نمی کنم. می ذارم باشه شاید بازم اومدم . برام دعا کنید. خیلی .

از صمیم قلب برای همتون آرزوی موفقیت دارم- سوخته

 چون سوخته عشقم در نار نخواهم شد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 10:27  توسط سوخته  | 

برگرفته از سايت مجله خورشيد مكه

جهت بزرگنمايي تصوير كليك فرماييد

فرمود: <براي تعجيل در فرجم بسيار دعا كنيد>.
هزار سال و اندي گذشت و پاسخي نشنيد، پاسخي كه او مي‌خواست، پاسخي كه دسته جمعي و با مشاركت عموم شيعيان باشد.
هزار سال گذشت و او منتظر ماند و شايد به ما دل بسته بود كه پاسخش را بدهيم، لذا برايمان غريبانه نامه نوشت و آن را در صندوق كمك‌هاي يك مسجد غريب و كوچك در لبنان انداخت و فرمود: <برايم دعا كنيد>.
فداي آن مظلوم غريب (نه به معناي ناتوان و ضعيف)! كه بايد چنين ناشناس با ما ارتباط برقرار كند، در خواب‌هايمان بيايد و گاهي هم اشخاصي در گوشه و كنار به طور اتفاقي او را ببينند، تا كسي نگويد امام زماني در كار نيست.
چقدر ما مردم كره‌ي زمين محروم و بي‌چاره هستيم و واقعاً بي‌چاره ...، گر چه خودمان خود را بي‌چاره كرده‌ايم و الا خداوند متعال چاره‌ي كار را به دست ما داده و امام زمان، آن كليد بازگشايي درهاي علم و ثروت و اخلاق و معنويت و سعادت دنيا و آخرت را در ميان ما قرار داده است، تا قفل‌هاي بسته را بگشاييم و بي‌چاره نباشيم. آري چقدر محروم و بي‌چاره هستيم كه حتي بزرگترين رهبر تاريخ بشريت را كه در ميان ما زندگي مي‌كند، نمي‌شناسيم و آن‌قدر بايد محروم باشيم كه آن رهبر عزيز، به طور ناشناس، آن‌هم به وسيله‌ي نامه‌اي، چند جمله‌اي با ما صحبت كند.
آه، از اين همه فقر و فلاكت!
ناله از اين همه مصيبت و بيچارگي!
فغان از اين همه محروميت و تيره روزي!
يا صاحب الزمان، چه زمان اين فراق به سر آيد و ما ديگر در فراقت اشك نريزيم؟!
آقاي ما،‌ چه زمان گرداگرد تو جمع شويم و به چهره‌ات نظاره كنيم كه تو وجه خدا هستي؟
اي غريبِ تنها، چه زمان ميله‌هاي زندان غيبتي را كه در آن محبوس شده‌ايم، خواهيم شكست و با گوش دادن به سخنان حيات بخش شما به سوي زندگي حقيقي رهسپار خواهيم شد؟!
آيا مي‌شود اين زمان تلخ و اين زندان تلخ غيبت را فراموش كنيم؟!
آيا زماني مي‌رسد كه ما شاهد حكومت تو بر جهان باشيم و بهشت دنيا را به چشم خود ببينيم؟
آري، و تو اي بت شكن تاريخ بشر، اي صاحب حوض كوثر و اي منجي كل بشر، ما را در پشت ميله‌هاي زندان اعمال زشتمان مي‌بيني و به حال ما غصه مي‌خوري و فقط مي‌گويي براي ظهورم دعا كنيد.
تو هزار و اندي سال است كه در نامه و پيامي كه توسط شيخ رشيد و مفيد اعلي الله مقامه الشريف به شيعيان فرستادي، از آنان خواستي كه دست‌ها را به يكديگر بدهند و با قدرت فوق‌العاده اجتماعي خود ميله‌هاي تاريك زندان غيبت را بشكنند، اما آن‌ها اين پيام را باور نكردند.
آري باور نكردند كه مي‌توانند به غيبت تو خاتمه دهند.
آن‌ها فكر مي‌كنند كه خدا خواسته تو غايب باشي و كاري از دست آنان ساخته نيست.
به راستي اگر سخن تو را باور مي‌كردند، ديگر لازم نبود كه تو هزار سال منتظر بماني و باز در اين عصر جديد، همان پيام را مجدداً تكرار نمايي و بالاخره به آنان بفهماني كه كليد نجات بشر فقط تو هستي و بس و بدون حضور تو تمام درب‌ها به روي بشر بسته مي‌ماند.
به راستي اي بهترين برگزيدگان عالم، چرا عده‌اي هر چند اندك- با آن‌كه خود را شيعه مي‌دانند، آن‌قدر از تو دور افتاده‌اند كه حتي پيامي را كه به طور ناشناس به آنان فرستاده‌اي باور نمي‌كنند، گرچه عده‌اي هم آن را بر چشم گذاشته و مي‌بوسند. <تري اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق>: <و تو مي‌بيني كه چشمهايشان از آن‌چه كه از حق مي‌بينند پر از اشك شده است>.1
هر چند اين‌هامهم نيست و پيام تو بوي تو را مي‌دهد و هيچ صاحب دلي آن را مورد ترديد قرار نمي‌دهد؛ اما به هر حال، اين هم يكي از آزمايشات عصر غيبت است و ترازويي براي سنجش ميزان ايمان انسان‌ها در اين عصر.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:48  توسط سوخته  | 

گناه نگاه

خدايا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آن چه را نمي توانم تغيير دهم

و شهامتي كه تغييردهم آن چه را كه مي توانم

 دانشي كه تفاوت آن دو را بتوانم

 

 

اي بشر به كجا مي روي؟ در خواب گام نهادن به كجا؟ افسوس زماني بيدار خواهي شد كه براي هميشه خواهي خوابيد، آن هم در موسم مرگ. فكر نكن به جايي رسيده اي. هر چند جهان را فتح كرده‌اي، اما بابت آن غرامت زيادي را پرداخت كرده و خود نيز زير اين تاوان سنگين دفن شده اي.

شايد در انديشه آني كه بگويي راه زيادي راپيموده اي، چه سود كه مدام دور خودت چرخ مي زني؟ اين را من نمي‌گويم، همه‌ي پديده‌ها و دست‌هاي هستي مي‌گويند.

خداوندا! هر بار به نزدت مي آيم ، يك بار مي گويم سلام و هزار بار مي گم منو ببخش. به قدر تمامي كلمات خوب به اندازه همه ي نقطه‌هاي عالم مرا ببخش. اصلا چرا از راه دوم بروم،‌به اندازه‌ي هر اندازه‌اي كه هستي مرا ببخش. ديگر از اين كه بالاتر نمي ‌شود. چگونه مرا مي خواهي ببخشي نمي‌دانم، به همان راحتي كه گناه مي كردم و به همان آساني كه خود را با افتخار بشر مي ناميدم.  اگر من در كار بد توانا  هستم، تو هم در بخشش تواناتر از مني. تو آن قدر بزرگي كه دنيا را به من بخشيده‌اي، چگونه گناهانم را نمي‌بخشي. من خود مي دانم، البته كه گناه كرده‌ام؛ اما هميشه پشيمان شده‌آم. من ناتوانم و گناه‌ دارم. چگونه دلت مياد به آدمي كه اين قدر كوچيك است عذاب دهي؟ اي خدا! گناه نگاه من چيست كه تو را ديده‌ام و حال چگونه انتظار بخشش نداشته باشم؟ تو حتي از نگاه گناهم، مي تواني بخواني كه مجبور بودم گناه كنم. تو كه مي خواهي با آتش دوزخت گناهانم را پاك‌سازي بيا مرا با بخشش و گذشتت پاك كن. تو كه نمي‌خواهي من با پشيماني‌ام از گناه در جهنم كذايي بسوزم؟

اي مردم ولم كنيد، رها سازيد، بگذاريد با خدايم باشم، مرابگذاريد و برويد و از من بگذريد و درگذريد. اي هميشه دوست، مي خواهم كمي گريه كنم. چرا كم؟ آن قدر گريه مي كنم تا تو دلت برايم بسوزد. نازت را مي كشم، التماست مي‌كنم. حاضرم فدايت شوم تا بداني براي وصل با تو چقدر صبورم. آخ كه دارم پاك مي شوم! آه كه دارم راحت مي شوم! واي كه دارم پوست مي‌اندازم! اين اشك چقدر زيباست! شايد اين قطره‌‌هاي اشك همان گناهان من است كه دارد از تنم مي ريزد و پاك و ناب مي‌شوم. خداي من! به اشك‌هايم بگو كه از چشمانم جاري شوند، به تنم فرمان بده كه عرق شرم بريزد. همه شان گناهاني هستند كه در جانم ريشه دوانده‌اند و لانه ساخته‌اند. تو خود گفته‌اي هر كس پيش من ناله كند او را مي بخشم. حرف تو حرف است و قول تو قول. من مي دانم تو مثل ما آدمها نيستي كه زير حرف‌هايت بزني . هر كاري با من مي كني بكن، اما مرا ببخش. من كه طاقت مشكلات اين دنيارا نارم. چگونه تاب و توان سختي هاي دنياي ديگر را داشته باشم؟ خدايا من از حرافان نيستم كه خوش زباني را جايگزين زبان خوش كنم و يا چونان دلالاني كه كلماتشان را مثل كالا به نرخ روز بفروشند. در بازارآنها، هميشه كالاي پند و تعريف داغ است. هركس كه خود را بشناسد . پس از » تو را مي شناسد و سرانجام خود را فراموش مي كند.

تبريك به اين خودآگاهي كه پايانش خدا آگاهي است.

جان كلام: اي جان بخش كلام، راحتم كن از بي كسي و همراهم كن با انوار پربخشايش سخاوتت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:10  توسط سوخته  | 

دوستت دارم داداشي خوبم

 

واي مي دونيد چرا خوشحالم براي اينكه ديدم داداشيم اومده به وبلاگم . اومده و به من سر زده خيلي خيلي خوشحالم

داداشيم ممنونم.

 

داداشيه قشنگم

روي گلهاي نيلوفر مي نويسم كه به اندازه ي آسمانها دوستت دارم

 

حال دنيا را چوپرسيدم من از فرزانه‌‌اي گفت: يا خواب است و يا افسانه اي

گفتم آنها را چه مي گويي كه دل بر اونهند  گفت: يا مستند يا كورند يا ديوانه اي

گفتم ازاحوال عمر بگو گفت: يا برق  است يا شمع است ياپروانه اي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 20:27  توسط سوخته 

اشك

سحرگاهان چون پنجره را گشودم تا نسيم صبحگاهي اشك چشمان گريانم را خنك كند. عطر دلاويز عشق مشامم را چنان سرشار كرد كه بي اختيار براي چند لحظه به تو فكر كردم. كه چه خورشيد تاباني، چه ستاره درخشاني ، چه نسيم ملايمي هستي كه هرگز فراموش نخواهي شد.

خدايا من نمي دانم چرا من سراپا شعله ام ، آتشم در انتظارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 20:13  توسط سوخته 

كوچه هاي ذهنم

 

تمام كوچه هاي ذهنم را چراغاني مي كنم و در انتظار تواي آشناي سفر كرده، پشت پنجره احساس ، گيسوان خاطرات روزهاي خوش با تو بودن را مي بافم. لحظه هايم نثار توباد .

بيا و با الماس چشمهاي سياهت خطي بر شيشه غبار گرفته تنهايي بكش و آن را در سكوت سرد زمستان بشكن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 20:6  توسط سوخته  | 

ياد داري!

بارها گفته بودي از دام دوستي كي كنم فكر جدايي؟
گفته بودي نيست پايان دوستي ما، تاخدا دارد خدايي
گفتم از اين ترس دارم كز محبت روي پوشي. ساغر دوستي ننوشم.
از دلت مهرم زدايي

خنده مستانه ‌اي كردي و در چشمم نگه كردي و گفتي
كم گو از بي وفايي و جدايي

حال اين منم تنها اسير درد هجران
حال اين منم بيگانه زهر آشنا

همچون كودكي فقير
حسرت نداشتن حضوري بزرگ
در وجودم ابدي خواهد شد
بس است!
انتظار دستهايي كه
عاشقي را چه ساده پس مي زنند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 14:33  توسط سوخته 

سلام احتياج به نظرتون دارم

مي شه كمكم كنيد

يكي از دوستانم بهم يه توصيه اي كرد به شرح زير:

گفت كه ديگه نمي خواد بنويسه به منم گفت كه توصيه مي كنم كه تو هم اين سفررو آتيش بزني. حيفه امام زمانه .

بهش گفتم منظورشو واضح تر بگه گفت: ببين امام زمان سلمان و مقداد مي خواد و با اين فيس و افاده هايي كه تو اينترنت همه به خورد هم ميدن. فكر نمي كنم از توش مقداد يا سلماني دربياد. من كه رفتم شما هم خود مي دانيد.

نظرتون چيه منم بي خيال بشم. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره . زود جوابمو بدين باشه ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 13:50  توسط سوخته  |